Thursday, June 22, 2006

چه شبهايي


اما نمي دانم ، چه شبهايي سحر كردم
بي آنكه يكدم مهربان باشند باهم پلكهاي من
در خلوت خواب گوارايي
وآنگاه كه شب ها خوابم برد
هرگز نشد كايد بسوي من
هاله اي يا نيم تاج گل از روشنا گل گشته رويايي در خواب هاي من

Friday, June 09, 2006

نــا مــه ای بــرای گـنگ خـوابـدیـده

صبح بود. تلفن زنگ خورد. گنگ خواب دیده گوشی را برداشت.هتلدار گفت: می خواستم بیدارتان کنم، در ضمن به ساعت قیامت چیزی نمانده.گنگ خواب دیده با عصبانیت گوشی را کوبید و گفت: نمی خواهم بیدارم کنید. با چه زبانی بگویم نمی خواهم بیدارم کنید. از این شوخی قیامت هم دیگر خسته شدم.
تلفن اتاق زنگ خورد. "لولی بربط زن" گوشی را برداشت. هتلدار گفت: می خواستم بیدارتان کنم، در ضمن به ساعت قیامت چیزی نمانده است.لولی بربط زن تشکر کرد و بلند شد و آبی به صورتش زد و چمدانش را باز کرد و رفت کنار پنجره و دید که خورشید طلوع کرده است. دید که غنچه بسته شب پیش، باز شده است و دید که کودکی می خندد و می دود.پس گفت: عجب محشری! و بربطش را برداشت و زیر لب گفت: امروز آوازی می خوانیم و آهنگی می سازیم درباره غنچه خورشید و کودک صبح. شاید که حال مسافران این هتل خوش شود
گنگ خواب دیده بالش را بر سرش فشار داد تا ترانه لولی بربط زن خوابش را آشفته نسازد. و خواب دید که اژدهایی می خندد، خنده اش آتش است و دید که لباسش به آتش اژده ها گر گرفته است
ظهر بود. گنگ خواب دیده گرسنه بود. رفت تا چیزی بخورد. لولی بربط زن گرسنه بود. رفت تا چیزی بخورد. گنگ خواب دیده دیس غرور را جلو کشید و با ولع شروع به خوردن کرد. لولی بربط زن پیش دستی کوچک معرفت را برداشت تا آرام آرام مزمزه اش کند.پیش خدمت به لولی بربط زن گفت: این غذا تشنگی می آورد. و لیوانی حیرت کنارش گذاشت.گنگ خواب دیده دیس دیگری برداشت. لولی بربط زن تازه قاشق اول را خورده بود که فهمید این کفش ها که دارد برای آن سفر دراز که در پیش است، خوب نیست و این قلب که دارد برای آن همه عشقی که می بارد، کوچک است و این روح که با اوست برای آن پرواز، هنوز بی پر و بال است.
پس بی قرار شد. لیوان حیرتش را سر کشید و بلند شد.گنگ خواب دیده به او می خندید
شب بود. لولی بربط زن، چمدان می بست. او هر شب چمدانش را می بست چون فکر می کرد شاید امشب آخرین شب اقامتش باشد. و هر صبح دوباره چمدانش را باز می کرد. وقتی او چمدان می بست ، گنگ خواب دیده ساعت ها بود که به خواب رفته بود
* * *

Friday, June 02, 2006

وعــــده


آيــنــده بـرايــم زمــان نـبـود، مـكان بـود
مـكانـي بـراي مـن و تـو
بـايـد به آنـجـا مـي رفـتـيـم
ولـي تـو جـا زدي
قـولـي نـداده بـودي امـا وعــده چرا
وعــــدهـايـي كـه خـيـال انـگـيــز تـر از قــول بـودنـد