Tuesday, November 29, 2005

دستمال سرخ


اینجا یــــــم بر تلّی از خاکستر
پا بر تیــــغ می کشم
و به فریب هر صدای دور ، دستمال سرخ دلم را تکان می دهم

Monday, November 28, 2005

مــردگــان


چه مهمانان بی درد سری هستند مــردگــان
نه به دستی ظرفی را چرک می کنند
نه به حرفی دلی را ، آلوده
تنها به شمعی قا نعند
و اندکی سکوت

سیاه سیاهـــــــــم

سیاه سیاهـــــــــم
با زرد هماهنگم کن استــــــاد
گاه حجم یک کلاغ کنتراست یک تابلو را حفظ می کند

Sunday, November 27, 2005

درخت انجیل


کهکشان ها کو زمینم؟
زمین کو وطنم؟
وطن کو خانه ام؟
خانه کو مادرم؟
مـــــادر؟ کو کبوترانم؟
معنای این همه سکوت چیست؟
من گم شدم در تو یا تو گم شدی در من ای زمان؟
کاش هرگز آن روز از درخت انجیل پایین نیامده بودم

عقــــرب عاشــــق


دم به کله می کوبدُ شقیقه اش دو شقه می شود
بی آنکه بداند حلقه ی آتش را خواب دیده است
عقــــرب عاشــــق

درد سر


پشت این پنجره جز هیچ ِ بزرگی ، هیچ نیست
ســـــردمـــــــــه
مثل یه چوب بلال که تو قبرستون افتاده باشه
عین کودک و خیال ، انقدر پا پیچم نشو
پس چرا مورچه دونه می بره؟ همچین تند و تیز می ره که انگاری اگه نره چرخ دنیا پنچره ؟
جیر جیرک برای کی می خونه؟
شب چرا تاریک ؟ ماه چرا طلایی ؟ گل چرا رنگین ؟
آفتابگردون بی جهت می گرده ؟ کبوتر بیخودی می چر خه ؟
بق بقو بی معناست ؟ همینجوری رو پارچ ، عکس شقایق می کشن ؟
مورچه بی هیچ لذتی بچه می زاد ؟
شب و روز تو گوش واگنر دوهول نت می زنن ؟
کا فکا هیچوقت نخندید؟گل رز را نشناخت ؟ شعاع طلایی خورشید رو درک نکرد ؟
ار ار بچه همسایشو هیچوقت نشنید ؟
دلمون هندونه ، فکرمون هندونه ، روحمون هندونه ... با یه دست سرنوشت ، یکیشو برداریم بسه
بابا اصلا به ما چه که حاجی لک لک عا شق دختر درنا می شه یا نمی شه ؟
می گی ما برای روح مار و مور حلوا خیرات می کنیم ؟
فرق ما با اونا اینه که ما فقط حرف می زنیم
این لطف ِ ؟ حرف هم مایه درد سر

Saturday, November 26, 2005

زیــــپـــو


کسی می دونه چرا فندک من اینجوری می سوزه؟
به جون مادرت نمی خواستم بگم فندکم زیــــپـــو

Thursday, November 24, 2005

او


هر که رفت پاره ای از دل ما را با خود برد
اما او که با ماست
او که نرفته است
از او بپرسید که چه می کند با دل ما؟

ماه


امروز دلم سراغ تو را گرفت
گفتم ببین گوشه آسمان ماه را که چه تنهاست
چه تنــــــهاست

کودکی ام


دلم برای سادگی های کودکی ام تنگ شده
برای عصر های تابستونی که دلتنگ هیچ اتفاق بدی نبودم
برای شبهای زمستانی که وقتی سر بر بالش خیال می نهادم ،لحظه ای بعد بی هیچ فکر و خیال مبهم خواب را مهمان چشمهای بی گناهم می کردم و تا صبح رویاهای سپید و آبی می دیدم
دلم برای آرزوهای کودکی ام تنگ شده
برای خواندن شعرها و کتاب های داستان یکی بود یکی نبود
دلم تنگ شده برای رها شدن در آغوش خواستنی پدر و نوازش های گرم مادر
دلم تنگ شده برای قاصدکی که می گفتند خبر های خوب میاره
دلم برای حس و حال ناب کودکی و آرزوهای بی ریایش تنگ شده

Wednesday, November 23, 2005

مایه دارانیه

قرعه ما هم یه چند وقتی که افتاده تو خیابون پاسداران
الان یک سالی میشه هر چی داف به پستمون میخوره بچه پاسداران اونم چی همه بچه تپه شمس آباد پاسداران
حالا باز اگه طرفین از قضا دو تا کوچه پایین تر تو دروس،یا چند تا کوچه بالا تر طرفای اختیاریه بودن که دلم نمی سوخت
در کل با محل هایی که پسوند* یه * داره و بر وزن *مایه دارانیه * می باشد نیز حال میکنم
مثل:کامرانیه ، اقدسیه ، زعفرانیه ، و غیره +یه
البته این سیستم من استثنا هایی هم داره
مثل:منیریه ، حشمتیه ، افسریه ، و غیره +یه

دماغ

نمی دونم جریان چی؟
هر کی(در و داف و سیبیل و ...) از را میرسه گیر میده به این دماغ ما،می گه
دماغتو عمــــل کردی؟
خالی نبند دیگه عمل کردی دیگه؟
حالا بگو بینم دکترت کی بوده؟
آدرسشم بهم می گی؟
راستی پولش چقدر شد؟
********
به جون مادرت من دماغمو عمل نکردم
تازشم بچه که بودم از بالا سرسره با دماغ رفتم تو باقالیا
********
حیــــــف که شارلاتان نیستم ، وگرنه چه سواستفاده هایی که با این دماغ ِ نمیکردیم
باسه من همون محسن دوستم بس که هر دفعه بحث دماغ میشه کلی دماغمو مسخره می کنه و
منم بهش میگم
محسن جان شما گونی هم بپوشی بهت میاد

ENJOY:D

به دلیل تاخیر در آپدیتینــــــــــــــگ می خوام بهتون حال بدم دو تا دو تا پست بزارم

Tuesday, November 22, 2005

برنامه 90

آخه یکی نیست بیاد بگه کجای قیافه شیر برنج و بچه + من به خلافکا را می خوره؟
فکر شو بکن که تو 3 دقیقه دو تا ماشین گشت جدا جدا خفتت کنن
یا رو از اینایی بود که صورتش سراسر پشم و کرک بود
به یارو می گم به جون مادرت هیچی ندارم ،منم و همین یه بستی بهمن دولی
(ارق ملی ،وطن پرستی،سیگارملی،بهمـــــن دولـــــی)
خلاصه یارو هم شروع کرد به دُرفشانی که امیدوارم برنامه 90 نشون بده
من میدونستم اخر این شبگردی ها کار دستمون می ده
راستی
هفته بسیج ،لشکر مخلص خدا بر تمامی سلحشوران فرخنده و میمون

Monday, November 21, 2005

دیوونه


حالا که وا مونده و بریده ام
حالا که سویی نداره چشمام
حالا که تموم دل و دستم از شنیدن اسم قشنگت به لرزه می اُفته
حالا که دونستی،حالا که دونستی بی تـــو می میرم
میخوای بگم که تو،تـــو ما رو دیوونه کردی
آره
تـــو ما رو دیوونه کردی

بابایی


نیستش
نمیدونم کجاست
چه می کنه
ولی می دو نم که ندارمش
هیچ وقت نخواستم که تو رو با چشمات به یاد بیارم
نمی خواستم که تو رو تو گم ترین آرزوهام ببینم
نمیخواستم که بی تو به دیوارا بگم
هنوزم دوستت دارم
آخه تو حال و هوای پریشونی تو رو نداشتم
تو گیرو دارِ،ای بابا دل تو هیچ ، حال او خوش
ای بی مرووت
دیگه دلی می مونه،که جون دل کبوتر بتپه
که با شما از جون زندگیش بگه
بگه که هنوز زند ست
هنوز زنـــــدست
......
اگه صدا،صدای منه
نفس، اگه نفس تو
بزار که اون خوش غیرتاش بدونن
که دل
دل بابایی، دیگه دل نیست
دیگه دل نمیشه، نه دیگه این واسه ما دل نمیشه

Saturday, November 19, 2005

WO0OW


برسان باده که غم روی نمود ای ساقی
دیگه بهتر از اینم مگه میشه
سوغاتی بهتر از اینم مگه میشه پسر
وااااااای خــــدای گنده
دیگه خسته شدم از بس اتانول جوییــــــدم
فکر کن
شـــراب فرانســوی

Friday, November 18, 2005

SHOW MUST GO ON

نمیدونم چرا هیچسکــــــی باسم نوشابه باز نمیکنه
به جون مادرت هم اکنون نیازمند یاری سبزتونیم
یه سری پیدا شن یه چند تا کامنت باسم بزارن
یه جورایی عصمت بلاگ رفته زیر سوال
هـــی پسر
SHOW MUST GO ON

Wednesday, November 16, 2005

FONT

به من گفتن که از این به بعد با فنت بزرگتری بنویسم

خونــــــــــــه

راست میگن هیچ جا خونه ادم نمیشه
دیگه به همه چیز این تهران لعنتی عادت کردیم
به دود ، به شلوغی، به تمام خوب و بدش
این چند روز که پیشش نبودم حسابی دلم براش تنگ شده بود
وقتی پام ر و از پله های اتوبوس پایین گذاشتم تو ترمینال یه گوشه نشستم یه سیگار روشن کردم و شروع کردم به نگاه کردن به تمام چیزایی که دلم باسش تنگ شده بود
...........................................................................
راستی شمال هواش خیلی خوب بود
یعنی همه چیزش
اخه مگه شمال اونم مجردیش بد میشه

Wednesday, November 09, 2005

THANK YOU

هر چی زور می زنم نوشتنم نمیاد خیلی حس بدی بهم دست میده،یه چیزی تو مایه های خفگی ولی چه کنم که از سر نا چاری
این روزا بچم حالش خیلی بده
امیدوارم بعد نا که باسه خودش گنده شد قدرمو بدونه
البته نباید از زحمات خانم دکتر هم چشم پوشی کرد
امیدوارم زحمتهاشو جبران کنمو حتماً یادم میمونه که به بچم بگم که اون خیلی باست زحمت کشید

Tuesday, November 08, 2005

دروغ


یاد آری به من گفتی هیچ کس..... حتی تو
من سخنهای تو باور کردم اما تو

رسالت

کسی که از پس حکمت می شتابد، به راهی برای دست يافتن به رويايش نياز دارد. روان انسان با جست و جوی ابدی معابدی که بتوانند در گشودن رازها ياری اش کنند، از تمامی روشنائی هائی که شب اسرارشان را می شکافد، بهره می گيرد.

Saturday, November 05, 2005

زیر باران


چترها را باید بست،
زیر باران باید رفت.
فکر را،خاطره را،زیر باران باید برد.
با همه مردم شهر ،زیر باران باید رفت.
دوست را،زیر باران باید دید.
عشق را، زیر باران باید جست.
زیر باران باید با زن خوابید.
زیر باراران باید بازی کرد.
زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی،
زندگی آب تنی کردن در حوضچهُ((اکنون))است.
یک روز خوب برای دوستم یک روز بارانی

6/11/2005

Friday, November 04, 2005

تو خیلی خا صی لعنتی


قلبی دارم به پری زباله دانی

شغلی که جونتو می گیره به آرومی
به نظر خسته و نا شاد می آیی؟

تو داری اون بیرون ، می دوی و می دوی
با شه برو

منم زندگی اروم رو بر می دارم ، پیمانی با مونو اکسید کربن
تو خیلی خاصی لعنتی ، ولی من یه ادم ضایعم یه ادم عوضی

پاتوق


روزای اخر ماه رمضون هم یه عمره ، دیگه آدم به پت پت می افته .دلم میخواد هر چی خوردنیه،بخورم ولی دم افطار که میشه انگار تا
خرتناق خوردم
...
ضررررررر ضررررر
شماره محسن
_بله*
سلام بریم؟
_آره چند دقیقه دیگه بیرون باش*
علی مدد
_خدافظـــی*
...........................
خیا بونا به لطف ماه رمضون خیلی دل شدن
خلاصه با یه چشم به هم زدن میرسیم جلو در کافه،بعد از سلام علیک با رضا و ابراهیم،مثل همیشه میریم سر جای همیشگی،همون جای خدای کافه کوبا،زیر تابلوی گاد فادر مثل همیشه دو تا فرانسه.محسن مشغول خوندن احمد شاملو یا سهرابش میشه،منم مشغول نگاه کردن ادمای بیرون کافه،تنها جایی که تو طول روز احساس ارامش میکنم ،گوشه دنج کافه.مثل همیشه بازم اهنگهای خدا ولی تکراری همشو از حفظ شدیم
.
.
.
دیگه ساعت از یازده هم گذشته،سیگارامونم تموم شده وقته رفتنه....
مثل همیشه رضا نمی خواد پول بگیره، ما هم به زور پولو می دیم و میایم بیرون بعد از قدم زدن سوار ماشین میشیم و میایم خونه.
میایم خونه و به استقبال یه شب دیگه میریم.
تا فردا شب
THE END.

Thursday, November 03, 2005

خــــــــواب

خیر سرمون مثلاٌ خوابیده بودم نیم ساعتم نگذشته بود که صدای ضررررررر ضررررررر گوشی شروع شد،شماره حکایت از شرکت داره،خداییش اصلاٌ را نداره ،یارو از رو هم نمیره قطع کن دیگه..........
10دقیقه بعد:
ضررررررر ضررررررررر
_بله*
سلام،تو هنوز خوابی؟
_به تو چه مرتیکه*
پاشو کارت دارم.
اهههه پاشو دیگه میگم یه کار خیلی واجب دارم
_خوب بابا بگو چه مرگته؟*
جون من بیداری
_اره بابا بیدارم.*
،جدی،خوب هیچی دیگه بخواب،خدافظ....
_تو ر وح اون بابای کچل......*
بوق بوق بوق
د قیقه بعد15
ضررررررر ضررررررررر
_الو الو .. الوووووو
بوق بوق بوق
[ایفون بود]
_بله؟*
نخیر
_زهر مار
....تتتققق
ضررررررر ضررررررررر
_بعععععععععععله*
مبارکه
_زهر مارو مبا رکه*
محسن بابا منم مهرداد ، چرا شاکی میشی؟
_خوووب، تو دیگه چه مرگته؟*
محسن داری یه ذره رُل به من بدی نیم ساعت دیگه با شیدا قرار دارم.
_شیدا کیه؟*
شوهر ننمه_
اِ جدیده ،مبارکه کی شیرینی بخوریم؟*
بابا پول ندارم رُل بخرم ،تو شرینی میخوای؟
_خوب بابا وایسا الان میام
............
30دقیقه بعد
ضررررررر ضررررررررر
از زنگ زدنش که منو یاد سوپور محله میندازه میشه فهمید که محسن...
_بله*
خیلی ارادتمندیم
_زهر مار تو فقط یک دفعه دیگه صبحا به من زنگ بزن ،می زنم........*
خوب بابا چرا فحش میدی؟
_چی کار داری؟*
هیچی بابا پسرخالم مرده ، دارم میرم سر خاک ، ایول ،همه دخترای فامیلمون هستن..........
_ای بابا، به من چه ،الهی من بمیرم راحت شم از دست شما ،حالا چی میخوای؟
*داری یه ذره رُل به من بدی؟
_نخیر دادم گدا اولی، دیر امدی
*محسن ترو خدا شبیه .....شدم
_ندارم یه ذره مونده خودم میخوام........هی خــــــدا می دونم دیگه به تو ندم،دلم نمیاد خودمم بزنم،بیا بالا بگیر ..در باز شد.....
1ساعت بعد
ضررررررر ضررررررررر
سلام
_سلام،چطوری ندا؟*
محسن تو هنوز خوابی؟
_نه به جون عمه ندا،صدام گرفته؟*
محسن چی شد رفتی عکسارو بگیری،کارتا چی شد،راستی به این یارو سرافراز عکس بارانی گفتتی 18×13 مات بزنه؟....الـــــــو محسن هستی؟
_بــله بــله ،اارره ه بابا صبح زود رفتم*
باشه دستت درد نکنه،فقط فردا یه سر بیا کارت دارم_باشه باشه،خدافظی
همین بدبخت شدم،
فعلاّ
to be continue........

تنوع

خوب، بسه دیگه زیادی داره جو ادبی میشه،بریم سراغ زندگی خودمون.هر چی اینور شدم،انور شدم،پتومو کشیدم رو کلم،کلمو کردم زیر پتو ،نه نمیشه،خدا میدونه چقدر گوسفند شمردم ولی نشد که نشد،اصلا ادم مگه شبها هم میخوابه،شب که نباید خوابید، با شب باید زندگی کردآخه میگی با شب زندگی کن چی کار گنم همه کتاب ها رو خوندیم ،همه فیلم هارو دیدیم،همه آهنگها رو هم گوش کردیم،همه قهوه ها رو خوردیم ،همه سیگار هارو کشیدیم.....ای خدا عجب شبی امشب شدم یه پا جغد،اونم از اون جغد پیر وحشتناک ها دیگه خسته شدم ،دیگه شبها هم تکراری شده.خدا لعنتش کنه،همونی که این مود شب بیداری رو انداخت تو جون ما، مرتیکه گل درشت می گفت:((روزا که آدما بیدارن،همش مشغول افکار کثیف و مادی اند،واسه همین یه لایه غبار دور زمین رو میگیره و نمی گزاره اونایی که میخوان فرا تر فکر کنن راحت باشن،شبها که همه خوابن این غبار فروکش میکنه ،اونوقته که میتونی روحتو پرواز بدی،تا به اون بالا بالاها برسی))بابا من خیلی رفتم بالا میفتم میمیرمااههههههههه عجب مگس سیریشییه خب دیگه صبح شد برم بخوابم
...
to be continue......

Wednesday, November 02, 2005

زن


پسرک عزیزم، هیچ زنی نابغه نیست . زن ها جنسیتی تزئینی و آرایشی اند . هرگز حرفی برای گفتن ندارند ، اما حرفهایشان را با فریبندگی بر زبان می آورند . زن ها غلبه ماده را بر روح نشان می دهند ، و مردها پیروزی روح را بر اخلاقیات..................