Monday, July 31, 2006

زن


از زنی خوشم می آید که موقعیت ها را بهتر بفهمد
با بهت و حیرت نگاهم کرد
در پاسخ نگاهش گفتم
در آشپزخانه یک کدبانو
در اتاق پذیرایی همانند خانم
در اتاق مطالعه زنی متفکر و دانا
..... و در اتاق خواب
سخنم را تند و با تحقیر قطع کرد و گفت
مثل یک هرزه؟
با نگاهی شماتت بار گفتم
زنی که فکر می کند در اتاق خواب باید دانشمند یا فیلسوف باشد
احمق است

Friday, July 07, 2006

شـعـله ای کـه بـر بـاد رفـت


چــرا هـمـگان را نـبـخـشـم

چــرا از خـاطـر نـبـرم غــمــهـا را

مـن کـه فـرامـوش خـواهـم کـرد

نـشـانی خـانـه ام

چـهـره کـودکـم

و تـلـفـظ نـا مــم را از دهـانـت

و شـعـلـه ای کـه بـر بـاد خـواهـد رفـت

Thursday, June 22, 2006

چه شبهايي


اما نمي دانم ، چه شبهايي سحر كردم
بي آنكه يكدم مهربان باشند باهم پلكهاي من
در خلوت خواب گوارايي
وآنگاه كه شب ها خوابم برد
هرگز نشد كايد بسوي من
هاله اي يا نيم تاج گل از روشنا گل گشته رويايي در خواب هاي من

Friday, June 09, 2006

نــا مــه ای بــرای گـنگ خـوابـدیـده

صبح بود. تلفن زنگ خورد. گنگ خواب دیده گوشی را برداشت.هتلدار گفت: می خواستم بیدارتان کنم، در ضمن به ساعت قیامت چیزی نمانده.گنگ خواب دیده با عصبانیت گوشی را کوبید و گفت: نمی خواهم بیدارم کنید. با چه زبانی بگویم نمی خواهم بیدارم کنید. از این شوخی قیامت هم دیگر خسته شدم.
تلفن اتاق زنگ خورد. "لولی بربط زن" گوشی را برداشت. هتلدار گفت: می خواستم بیدارتان کنم، در ضمن به ساعت قیامت چیزی نمانده است.لولی بربط زن تشکر کرد و بلند شد و آبی به صورتش زد و چمدانش را باز کرد و رفت کنار پنجره و دید که خورشید طلوع کرده است. دید که غنچه بسته شب پیش، باز شده است و دید که کودکی می خندد و می دود.پس گفت: عجب محشری! و بربطش را برداشت و زیر لب گفت: امروز آوازی می خوانیم و آهنگی می سازیم درباره غنچه خورشید و کودک صبح. شاید که حال مسافران این هتل خوش شود
گنگ خواب دیده بالش را بر سرش فشار داد تا ترانه لولی بربط زن خوابش را آشفته نسازد. و خواب دید که اژدهایی می خندد، خنده اش آتش است و دید که لباسش به آتش اژده ها گر گرفته است
ظهر بود. گنگ خواب دیده گرسنه بود. رفت تا چیزی بخورد. لولی بربط زن گرسنه بود. رفت تا چیزی بخورد. گنگ خواب دیده دیس غرور را جلو کشید و با ولع شروع به خوردن کرد. لولی بربط زن پیش دستی کوچک معرفت را برداشت تا آرام آرام مزمزه اش کند.پیش خدمت به لولی بربط زن گفت: این غذا تشنگی می آورد. و لیوانی حیرت کنارش گذاشت.گنگ خواب دیده دیس دیگری برداشت. لولی بربط زن تازه قاشق اول را خورده بود که فهمید این کفش ها که دارد برای آن سفر دراز که در پیش است، خوب نیست و این قلب که دارد برای آن همه عشقی که می بارد، کوچک است و این روح که با اوست برای آن پرواز، هنوز بی پر و بال است.
پس بی قرار شد. لیوان حیرتش را سر کشید و بلند شد.گنگ خواب دیده به او می خندید
شب بود. لولی بربط زن، چمدان می بست. او هر شب چمدانش را می بست چون فکر می کرد شاید امشب آخرین شب اقامتش باشد. و هر صبح دوباره چمدانش را باز می کرد. وقتی او چمدان می بست ، گنگ خواب دیده ساعت ها بود که به خواب رفته بود
* * *

Friday, June 02, 2006

وعــــده


آيــنــده بـرايــم زمــان نـبـود، مـكان بـود
مـكانـي بـراي مـن و تـو
بـايـد به آنـجـا مـي رفـتـيـم
ولـي تـو جـا زدي
قـولـي نـداده بـودي امـا وعــده چرا
وعــــدهـايـي كـه خـيـال انـگـيــز تـر از قــول بـودنـد

Thursday, May 25, 2006

انـشـاء


مـوضـوع انـشـاء
فـقـر بـهـتر اسـت یـا عـطـر
خـوب مـعلـومـه فـقـر
فـقـر چـشـم و گـوش آدم رو بـاز مـی کـنـه
ولـی عـطـرآدم رو بـیهـوش و مـد هـوش مـی کـنه

پ ن
الـبـتـه عـطـر حـس هـایی رو تـو آدم بـیـدار مـی کـنه
کـه فـقـر اونـرو خـامـوش کـرده

Wednesday, May 24, 2006

فـردا


از فـردا وحـشـت دارم
ایـن فـردا را مـی شـنـاسم
هـیـچ کـدام از ایـن لـحظـه ها بـرای مـن سـاخـته نـشـده

پ ن
کـارم شـده تـوهـم جـلوه دادن یـقـیــنی کـه مـی گـفـت
فـردا هـم مـثل امروزِ
تـمـریـنـی مـنـاسب برای زنـده مـوندن